مرد مسنی به همراه پسر25ساله اش در قطار نشسته بودند.در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطارشروع به حرکت کرد.به محض شروع حرکت قطار پسر25ساله که در کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را ازپنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد،فریاد زد:پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنند. مردمسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را میشنیدند و ازپسر جوان که مانند یک کودک5ساله رفتار می کرد،متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن،رودخانه،حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند.باران شروع شد. چند قطره باران روی دست پسر جوان چکید و با لذت آن را لمس کرد و دوباره فریاد زد:پدر نگاه کن.باران می بارد.آب روی دست من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند:چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟ مرد مسن گفت:ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.امروز پسرم برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند...
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه تا تو را ملاقات کنم. این خاک به خون عاشقان آذین است ****** هلال خون ، مه خون ، ماه اشک ، ماه عزاست برای باغبان یاس آفریدند / علی را أشجع الناس آفریدند وفا داری و مردی و شجاعت / یکی کردند و عباس آفریدند گفتم : خدایا خسته ام گفتی :لا تقنطو من رحمته الله .:: مگه نمی دونید خداست که توبه رو از بندههاش قبول میکنه؟! (توبه/104) ::.گفتم: دیگه روی توبه ندارم گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و
آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی
داخل آن را خواند:« امیلی عزیز،عصر امروز به خانه تو می آیم
با عشق، خدا»
امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر
کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین
فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:
« من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت.
او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص
نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت
در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر
کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند.
مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان
است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ »
امیلی جواب داد:آ« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم
خریده ام. » مرد گفت:آ« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه
همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال
دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال
آنها دوید: آ« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن
و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی
شانه های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی
به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید
و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز
می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:
آ« امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،
با عشق، خداآ
این است در این قبیله آیین ، این است
ز این روست که بی سوار برمی گردد
اسب تو که زین و یال آن خونین است . . .
عزای کیست ؟ گمانم عزای خون خداست
خمیده قامت گردون ، شکسته پشت فلک
روانه خون دل از چشم آدم و حوّاست
.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.گفتم: هیشکی نمیدونه تو دلم چی میگذره گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق/16) ::.گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!گفتی: فاذکرونی اذکرکم
.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.گفتم: تا کی باید صبر کرد؟گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
.:: تو چه میدونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
.::کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره کنی تمومه!گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم.:: خدا نسبت به همهی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.گفتم: دلم گرفته گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.گفتم: اصلا بیخیال! توکلت علی الله گفتی: ان الله یحب المتوکلین
.:: خدا اونایی رو که توکل میکنن دوست داره (آل عمران/159) ::.گفتم: خیلی چاکریم!ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت میکنن. اگه خیری بهشون برسه، امن وآرامش پیدا میکنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر میکنن (حج/11) ::.گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم گفتی: فانی قریب
.::من که نزدیکم (بقره/186) ::.گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش میشد بهت نزدیک شم گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/205) ::.گفتم: این هم توفیق میخواهد!گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
..:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/22) ::.گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/90) ::.گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار میتونم بکنم؟گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/2-3) ::.گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/53) ::.گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/135) ::.گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میکنه؛ عاشق میشم! ... توبه میکنم گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت |